پر نده های قفسی عادت دارن به بی کسی عمر شو نو بی هم نفس کز می کنن،کنج قفس
نمی دونن سفر چیه عاشق در به در کیه هر کی بریزه شادونه فکر می کنن خدا شونه یه عمر بی حبیبن با آسمون غریبن این همه نعمت اما همیشه بی نصیبن
چه می دونن به چی می گن ستاره چه می دونن دنیا کیا بهاره چه می دونن عاشق می شه چه آسون پرنده زیر بارون تو آسمون ندیدن خورشید چه نوری داره چشمه کوه مشرق چه راه دوری داره
قفس به این بزرگی کاشکی پرنده بودم مهم نبود پریدن ولی برنده بودم فرقی نداره وقتی ندونی و نبینی غصت می گیره وقتی می دونی و می بینی
مسعود فردمنش
|